ایستاده ای بلندبالا و آسمانی، پوشیده در چادری سپید
و پیچیده در عطر دل انگیز یاس و زنبق های وحشی.

دست های سخاوتمندت رو به آسمان بلند است و لب هایت
متبرک به ذکر او.همه را به نام می خوانی و دعایشان می کنی
همسایه ها،خویشان،دوستان و آشنایان،حتی دشمنان را.
برای همه آمرزش می طلبی و هر چه خوبی و نیکی است همه
را یکجا برایشان آرزو میکنی.زانوانت از شدت ضعف و خستگی می
لرزند. ساعتی است که روی پایی و چون هر شب در قنوت شبانه
ات به دریای بیکران مهربانی پروردگار چنگ می زنی.«حسن» آن
سو تر در بستر بیدار است. گوش تیز کرده و چشم از تو برنمی
دارد. منتظر است شب از نیمه گذشته،اما هنوز انتظارش پایان
نیافته است و با آن چشمان سیاه و کشیده اش نگاهت می کند.
سلام نمازت را که می دهی،لبخند می زنی:
«جان دلم!»
- مادر جان شما همه را به نام خواندی و دعا کردی، حتی
کسانی را که با پدر و جدم دشمن اند و زندگی را به کاممان
تلخ کرده اند،اما چرا برای خودمان دعا نکردی؟
لبخندی تلخ و عمیق بر لبانت نقش می بندد.دست رنجورت
را بر ابریشم موهای حسن می لغزانی.
- آنها به دعا و بخشش پروردگار محتاج ترند. ما آمده ایم که
مهر و رحمت را به انها ارزانی کنیم و واسطه سعادتشان
شویم. پسرم، هرگز از یاد مبر که دیگران را بر خودت مقدم
بشماری که این سیره و آیین دین جدت است.