تبليغاتX
نم نم باران




















نم نم باران

بگو خدا مرا کافیست, که متوکلان عالم بر او توکل می کنند.(زمر28)

دلتنگم و بی تاب ........

بلند بلند شادمهر می خونم، آرومم می کنه، صدای بلند آرومم می کنه......خیلی آروم......

تا کی می خوای ردم کنی      پیش همه بدم کنی

می خوای که از عشق خودت     رسوایی عایدم کنی

حالم خرابو داغونه      بی مهریات فراوونه

اگه منو نخوای دیگه    نفس برام نمیمونه

گریه هامو نمی بینی    غصه هامو نمی دونی

فریاد قلب زخمیمو از تو چشام نمی خونی

فرقی برات نمی کنه که من بمونم یا برم      

حتی دلت نمی سوزه که پیش چشمات بمیرم

انقده دل شکسته ام    از این زمونه خسته ام..............


نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 23:27 توسط سحرخاطره| |

خیلی وقت اینجا سر نزدم....

دلم تنگ شده بود.


در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 20:20 توسط سحرخاطره| |

دلم بدجوری گرفته

امام رضا خیلی دلم برای حرمت تنگ شده. دلم می خواد بیام بشینم تو صحن انقلاب روبروی گنبدت، نگات کنم، باهات حرف بزنم و گریه کنم. امام رضا دلم لک زده برات.

می دونم که می دونی می خوایم با بچه ها بیایم پیشت. خودت کمکمون که که کارامون درست بشه و بتونیم بیایم. یا امام رضا ما رو هم جزء مهمونات بنویس آقا جون.

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 22:39 توسط سحرخاطره| |

 

تولدت مبارک کوچولو

 

 

اینم یه کیک تولد خوشمزه پر از گلای یاس برای نینیه شکمو

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 18:42 توسط سحرخاطره| |

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 12:33 توسط سحرخاطره| |

ما از خدای گمشده ایم و او به جستجوست

چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش، گاهی درون سینه مرغان به هایوهوست

در خاکدان ما گوهر زندگی گم است

                         این گوهری که گم شده ماییم یا که اوست؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 20:14 توسط سحرخاطره| |

     

                                                                                         

کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت                    اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت

 چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید                        تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت

 به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم                    یواشکی من و این چشم های مانده به راهت

 هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم                صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت

 چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت                 نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت

 چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت                       چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت

 چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت                  به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت

 شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی                     خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت

 تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند                    به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت

 دعاترین دعاها همین دعای نگار است                      امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت

نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 14:10 توسط سحرخاطره| |

ایستاده ای بلندبالا و آسمانی، پوشیده در چادری سپید

و پیچیده در عطر دل انگیز یاس و زنبق های وحشی.

 

                     

دست های سخاوتمندت رو به آسمان بلند است و لب هایت

متبرک به ذکر او.همه را به نام می خوانی و دعایشان می کنی

همسایه ها،خویشان،دوستان و آشنایان،حتی دشمنان را.

برای همه آمرزش می طلبی و هر چه خوبی و نیکی است همه

را یکجا برایشان آرزو میکنی.زانوانت از شدت ضعف و خستگی می

لرزند. ساعتی است که روی پایی و چون هر شب در قنوت شبانه

ات به دریای بیکران مهربانی پروردگار چنگ می زنی.«حسن» آن

سو تر در بستر بیدار است. گوش تیز کرده و چشم از تو برنمی

دارد. منتظر است شب از نیمه گذشته،اما هنوز انتظارش پایان

نیافته است و با آن چشمان سیاه و کشیده اش نگاهت می کند.

سلام نمازت را که می دهی،لبخند می زنی:

«جان دلم!»

-          مادر جان شما همه را به نام خواندی و دعا کردی، حتی

کسانی را که با پدر و جدم دشمن اند و زندگی را به کاممان

تلخ کرده اند،اما چرا برای خودمان دعا نکردی؟

لبخندی تلخ و عمیق بر لبانت نقش می بندد.دست رنجورت

را بر ابریشم موهای حسن می لغزانی.

- آنها به دعا و بخشش پروردگار محتاج ترند. ما آمده ایم که

مهر و رحمت را به انها ارزانی کنیم و واسطه سعادتشان

شویم. پسرم، هرگز از یاد مبر که دیگران را بر خودت مقدم

بشماری که این سیره و آیین دین جدت است.

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 23:20 توسط سحرخاطره| |

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه ی آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو  درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی                                                        "فریدون مشیری"

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 23:4 توسط سحرخاطره| |

اگر روزي بشر گردي

ز حال ما خبر گردي

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

از اين بودن از اين بدعت

خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است
.

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 14:5 توسط سحرخاطره| |


Design By : Night Skin